تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٦ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : شکلات بانوツ

من این روزا متوجه شدم زندگی خیلی خیلی سخته. مخصوصا روزایی که مهمان زیاد میادناراحت درسته میگن مهمان حبیب خداس ولی خدایی دیگه بعضی روزا کلافه میشم... مخصوصا روزایی که مهمان میاد واس شام یا ناهارگریه به خدا ما تجارب اولیه مونه واس پخت و پز... حالا خود غذا پختنه به کنار... احساس می کنم هنو زبروزرنگ نیستم تو جزییاتش.... به صورت خیلی ملو عمل می کنمخنده احتمالا 2-3 سالی باید بمونم خونه تمرین کنم... اگه هم فرصت پیش نیومد خونه شوهر تا دو سال مهمون دعوت نمی کنملبخند

این روزا همش در حال خونه داری ام... حتی نمی تونم یه فیلمم ببینمابله من واقعا نمی تونم خانم خونه باشم! به نظرم سخت ترین کار دنیاس...

نیاز به 2.5 روز استراحت مطلق دارم... درست ترش به 2.5 روز خواب مطلق دارم... 



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/۳ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | نويسنده : شکلات بانوツ

فک نکنید ننوشتنم از بی معرفتیاااااابله

بعد دفاع من اومدم خونه از برای پرستاری از مامانمقلب (مامانم پاشو عمل کرده) ... یه کوچولو هم آشپزی کردم... به همین سبب کمتر وقت می کنم بیام... 

عینکچه غذاهایی که به خورد خانواده دادم... البت فک کنم با تک ماده قبولم کردن تو آشپزینیشخند (ولی جدا مهر تایید خورد آشپزیماز خود راضی)

تو مهمونیای عید (ما میزبان هستیم... مامانم تا یه مدت باید استراحت کنن) با قوم و خویش آشنا میشمیول ... کسی منو نمی شناسهنگران

سعی می کنم هر شب یه کم وقت بزارم و بنویسم... اتفاقات بامزه کم نیسچشمک

اِواااااااااااااا دیدین یادم رفت

خیلی خیلی خیــــــــــــــــــــــــــــــلی مبارک باشه سال نوتونماچ

امیدوارم امسال، سال هیجان انگیزه و به یادموندنی باشه واسمون و تمام اون اتفاقات خوب رقم بخوره واسمون... و رسما بترکونیم امسالوقلب



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/۱۳ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : شکلات بانوツ

سهلااااااااااااااااااااااام دوسای خوبم.. عشقولیاااقلب

من نمردم زنده ام...

پوزش مرا پذیرا باشید واس این مدت که نبودم...

دیدم آخرین پستم اس تولدم بود شوکه شدمابله نیدونم چرا نیومدم... البت اوایلش اومدنمو کمرنگ کردم که مثلا پایان نامه کار کنم... دیدم که نه نمیشه... شکلات بانو تنبل تر از این حرفاس... و نرسیدم به دفاع مهر.... بعدم که اوضاع خوابگاه شیر تو شیر شد و خوابگاهی که ما بودیم به خاطر فاصله ای که از مجتمع خوابگاهی داشت رو خوابگاه خودگردان کردنچشم و اتاق دو نفره ما می شد 4 نفره... این 4 نفره بودنِ به کنار کسایی که می اومدن هم اتاقیم شن یه دهه از من کوچیکتر بودنابله دیگه دیدم موندن جایز نیست... و با چندی از بکس دانشکده خونه گرفتیم... بعدشم که روزا کوتاه بود تا ظهر سرکار بودم و عصرا خواب (البت همه اینا بهانه استااااا... در جریان باشین)... بعدشم که مجدد لپ تاپ سر ناسازگاری گذاشت و خراب شدزبان (در جریان هستین که هم قیمت یه لپ تاپ نو خرجش کردم)... بعدترشم که از کار استعفا دادم و رفتم خونه که اطلاعات موردنیاز پایان نامه رو از شهرداری بگیرم (یه مدتم اونجا بودم و وقت گذرونی کردم)... بعدم که برگشتم دیدم وقتی نیست و چسبیدم به پایان نامهآخ

شااااید باورتون نشه ولی شکلات بانوی تنبل بلاخره دفاع کرد (ایموجی هوراااا)

از نمره ام راضی نبودم (البت به قول دوستان از سرمم زیاد بود با این وقت کمی که گذاشته بودمنیشخند) ولی خوب فرصت دارم واس مقاله.... اگه تنبلی نکنم و مقاله بدم جبران می شه..

شماها چیکا کردین عشقاقلب 

به نظرتون خیلی بیشعورم اگه ازتون بخوام بیایین بگین این مدت که نبودم چیکارا کردین و کجای زندگی هستین؟؟



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٧ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | نويسنده : شکلات بانوツ

امروز تولدم بود!!!!

تولد وبلاگمم بود.... وبلاگم سه سال شد.

یه سال دیگه ام گذشت و اونی که خواستم بشم نشدم... هنوز فاصله دارم با ایده آل هامچشم



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٧ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : شکلات بانوツ

امروز و در آستانه ی تولدم خداوندگار چنان حالی ازم گرفتچشم

البت واقعا ازش ممنونم به خاطر این حالگیری، لازم بود.... اینقد زمان حالگیری خدا رو دوس داشتم که اگه امکان داشت خدا رو می کشوندم روبرو خودم و لپاشو می کشیدم بعدم یه گاز از لپاش می گرفتم و اوج دوست داشتنمو نشون می دادمقلبماچ

این که از حالگیری خدا خوشحالم به این معنی نیس که حالگیریه خوشحالم کرداااا، نچ... اتفاقا بسی هم پکرم کرد و باعث شده تا با خستگی زیادی که داشتم مقداری پیاده روی کنم... اگه امکان داشت همونجا تو خیابونم عر می زدم که خودمو کنترل کردم... 

تو خوابگاه رفتم زیر دوش و آواز سر دادم....

بعدشم اومدم دمنوش گل گاو زبون بخورم یه کم آروم شم...چشم که شکلات بانوی دانشمند نکته ای رو کشف کرد و می خواد با دوستانش به اشتراک بزارش

چند قطره آبلیمو ریختم تو گل گاو زبون و رنگش از بنفش به قرمز جهش داشتاز خود راضی



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۳ | ٩:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : شکلات بانوツ

1. دوستان و همراهان عزیز مجازیقلب

شاید باورتون نشه ولی شکلات بانو دیروز در یک حرکت اکشن عملیات پایان نامه نویسی رو شروع کرد!

اگرچه ساعت 9 شب شروع کرد! ولی خوب شروع کرد!

اگرچه نور اتاق کم بود و شکلات بانو رو مجبور به استفاده از چراغ مطالعه کرد! ولی خوب شروع کرد!

اگرچه چراغ مطالعه سوخت و شکلات بانو دوبار رفت غر زد واس نور کم اتاق ولی خوب شروع کرد!

اگرچه نیم ساعت بیشتر کار نکرد به خاطر نور بد اتاق ولی خوب شروع کرد!عینک

 

2. امروز می خواستم زودتر بیام خوابگاه!! ولی نمی دونم چرا وقتی خط واحد سر یکی از ایستگاه ها (دقیقا همون ایستگاهه که نزدیک دکه روزنامه فروشیه... اونم دقیقا روزی که دلم هوس مجله منزل رو کرده بودابله) یه کم معطل کرد! شکلات بانو مثه کانگرو با یه پرش خودش رو از خط بیرون پرت کرد و رفت مجله خرید...آقای دکه ای هم اعصابش خط خطی بودچشم داشتم یه نگاه سریع به مجله می نداختم که گفت خانم می خوای بخریزبان حیف که به خاطر مجله پیاده شده بودم و تصمیم به خرید داشتم و الا!!!! گفتم بله... بعد از این که خریدم گفتم آقا چرا اینقد عصبانی هستین... گفت مردم میان مجله ها رو نگاه می کنن و نمی خرن منم اعصاب ندارمابله گفتم آقا آروم باشین حتما دنبال مطلب خاصی می گردن شاید پیداش نمی کنن که نمی خرن...

خیلی دوست داشتم بگم آقا تو حرص نخور خدا روزی رسونه... بگم مردم واقعا دستشون تنگه... خیلیا پول همین مجله رو هم ندارن و ترجیح میدن بدن و نون بخرن ولی خوب آقاهه اعصاب نداشت... بی اعصابی که شوخی بردار نیسابله یهو می دیدی می زد از وسط به دو قسمت مساوی تقسیمم می کرد!

 

3. تو خط واحد دو تا پسر کوچولو پشت سرم نشسته بودن ( با لهجه خاصی حرف می زدن که من متوجه نمی شدم به گمونم افغانی بودن) داشتم مجله رو ورنداز می کردم که دیدم یکی شون سرش بالا سرمه و داره نگاه می کنهیول... برگشتم گفتم می خوای ببینی و گفت آره مجله رو دادم دستشون..

با این که متوجه می شدم دارن بد ورزق می زدن چشموصدا پاره شدن برگه ها می اومد ولی خوب به رو خودم نیاوردم... تند تند مجله رو ورق زدن و دادن دستم... در حالت عادی و نرمال عصبانی می شدم از این وضعیتف مجله ای رو که هنوز ورقم نزده بودم پاره تحویل بگیرم ولی خوب نمی دونم چرا امروز ناراحت نشدم.



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٦ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : شکلات بانوツ

آیا گمان می کنید شکلات بانو به راه راست هدایت می شود!!!

من نیز گمان نمی کنم... گوش شیطون کر اگر روزی روزگاری شکلات بانو به راه راست هدایت شد شک نکنید راه راست را کج خواهد کردخنثی

بعد از این که تصمیم گرفت تغذیه اشو سالم سازی کنهابله امروز با دیدن عکس سوسیس در نت عنان از کف بداد! 

یعنیاااا شاید باورتون نشه! معده ام با دیدن عکس سوسیس پیامی فورس ماژور و لازم الاجرا رو برای تمام اعضای بدن صادر کرد! حتی اجازه نداد مغز پیام رو رصد و تحلیل کنههیپنوتیزم

دست و پاهامم از خدا خواسته به یرعت برق و باد روانه بوفه شد که سوسیس بخره!!! حالا روزایی که خرید واجب دارم بوفه امکان نداره باز باشه ااااا... امروز باز بود!!! بدون ذره ای تفکر سوسیس خریدم و خواسته ی معده رو لبیک گفتموقت تمام

الان یک عدد شکلات بانوی نادم! داریم...



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٥ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : شکلات بانوツ

قرار بود امروز عصر واس شکلات بانو مهمون بیاد.... چشمکبا یکی از دوستانشم قرار گذاشته بود بره خرید...مژه باید یه جشنواره هم می رفت واس گرفتن یه کم اطلاعاتزبان از اونجایی که دیشب دیر خوابیده بود و صبحم زود بیدار شده بود بسیار هم خوابش می اومد...

سوال.... شکلات بانو چیکا کرد؟متفکر

نچ اشتب حدس زدین!

مهمونی کنسل شد دوستم پیام داد که نمی تونه بیاد... از اونجایی که خیلی خسته بودم جواب پیام دوستم که قرار بود بریم خرید رو ندادم به این امید که می خوابم (البت صبح به دوستم گفته بودم اگه خواستم بیام خبرت میدمعینکفک نکنید سرکارش گذاشتمااا) جشنواره رو هم بیخیال شدم...

به نظرتون شکلات بانو خوابید؟؟؟ خیر!!! جینگیلیجاتش رو ریخت دوروبرش و شروع کرد دستبند درست کردنخنثی یه سنجاق سینه هم درستید (گوشیم شدیدا هنگه و قاط زده و نمی تونم عکس بگیرم نگران والا عکسش رو میزاشتم) مدیونید فک کنید تا شب شکلات بانو به جینگیلیجات ور می رفت و ذوق می کرد!

تصمیم دارم تغذیه ام رو سالم سازی کنم (جمله از پهنا تو حلقمخنثی) الانم یه سالاد مخصوص شکلات بانو درستیدم و تو یخچال منتظرمنه که بخورمشخوشمزه

مواد لازم: گوجه-خیار-سبزی دلخواه(می تونین از کاهو یا کلمم استفاده کنید)-چیپس-بادام زمینی

مواد لازم واس سس: ماست-سس مایونز-نمک-فلفل سیاه- آبلیمو- زیره- روغن زیتون

مواد بالا رو به مقدار دلخواه با هم مخلوط کرده و نوش جان نمایید.

من یه کم شوری شاه توت داشتم (خودم ساختمشنیشخندمژه آیکون ذوق مرگی) که به سالاد اضافه کردم... آبشم که خیلی خوشرنگه به سس اضافه کردم.

شما فعلا دست نگهدارید... اگه تا فردا من زنده موندم و بلایی سرم نیومد سالاد مذکور رو درست کنید و لذت ببریددلقک