خودم را می نویسم!!!

تو نت گردی ها و وبلاگ گردی هام به نوشته یکی از دوستان در مورد بلوغ نوشتن برخوردمیول به این که به جایی برسیم که بازدید و کامنتا واسمون مهم نباشه و فقط واسه خودمون بنویسیملبخند داشتم فکر می کردم که من واسه خودم می نویسم یا نه... من واسه خودم می نویسم نه این که بازدیدا یا کامنتا واسم مهم نباشه نه... ولی هدفم از این وبلاگ ثبت خاطراتم بود... ثبت لحظات زندگیم که تکرار نخواهد شد... ثبت رقم خوردن وقایع مهم زندگیملبخند ولی این وسط یه چیزی فراموش شده... من واسه خودم می نویسم! ولی خودم رو نمی نویسم!! شاید می ترسم از قضاوت شدن!!! همین ترس از قضاوت شدن نذاشت سوالم درباره حس و شکوهی که فضا منتقل می کنه رو از اون دانشجوی دکترای معماری که هم سفرمون بود بپرسمچشمبارها قدم برداشتم که جلو برم و سوالمو بپرسمچشم ولی می ترسیدم از نگاه های ناشیانه آدم ها! از این که اشتیاقم علمیم رو نام دگری نهند از پچ پچ ها و نگاهی بعدش.... ترسیدم اشتباه قضاوتم کنند!!! حتی از قضاوت اشتباه همون دانشجوی معماری هم ترسیدمناراحت من سوالم رو نپرسیدم!!!

من بدم اومد از رفتار اون آقاهه تو موزه که حس می کرد خیلی می دونه ولی ادب اجتماعی رو رعایت نمی کردعصبانیاز این که دوست نداشت من تو جمع آقایون باشم تا راحت تر بحث علمی کنن! ولی همین که می دید من تو همه بحث ها از آقایون جلوترم آشفته تر می شدآخ من بدم اومد از رفتارش!! ولی نشد ابراز کنم بد اومدنم رو!!! دوست نداشت من باشم! ولی من موندم تا ثابت کنم همه خانوم ها مثه هم نیستن! همه خانوم ها اونجوری که اونا فکر می کنن نیستن!!! همه خانوم ها قصدشون از این سفر صرفا بانه و خرید نبوده!!! من دوست داشتم اعتراض کنم ولی نشد!!! چون بی ادب خطابم می کردنزبان وقتی خانوم ها به فکر عکس گرفتن بودن من تو جمع آقایون موندم و بحث کردم! خیلی سخت بود موندن تو جمعی که همه با نگاهشون طردت می کننزبان ولی من موندم که اثبات کنم خودم رو...

من از این که یه فرد قدیمی جاه طلب رو گذاشتن مسئول انجمن ناراحتمگریه چون حرفا و ایده های مون رو نمی فهمه و در جواب همه ی سوالا و ایده ها حرفای خودشو تکرار می کنهمنتظر ولی نمی شه اعتراض زد! چون اون آقا قدرت داره و من ندارم!!! اون آقا قدرت داره ولی درک نداره! اون آقا حرفای منو نمی فهمه! حتی گاهی اوقات احساس می کردم که گوش هم نمی دهزبان فقط نگاهش به لب های منه که بیایسته و متنی که 20 بار در جواب سوالات مرتبط و غیر مرتبطم داده رو تکرار کنه!!!منتظر من نتونستم ناراحتیمو ابراز کنم! که اگه اجازه داشتم سیلی تو گوش اون آقا می نواختم.. ومجبورش می کردم به حرفام گوش کنه منتظر

من از این که انجمن 3 شهر تو اردو بودن راضی نبودم، بچه های انجمن ما همدیگه رو می شناختن!!! ولی با شهرهای دیگه تضاد اخلاقی داشتیم! من از این که همه تیپ و صنفی تو اردو بودن راضی نبودمچشم همین باعث شد به جا علمی بودن به مسائل حاشیه ای هم پرداخته شهابله هر کس و ناکسی به خودش اجازه بده به تیپت گیر بده به اسم امر به معروف!!!

از این که اونایی که از رو ظاهرم منو جهنمی می دونستن و با هم تیپای خودشون مچ بودنابرو روزای آخر بدون توجه به جهنمی بودنم! تمام حرفا و درد دلاشونو رو با من می زدنزبان میونه شون با هم تیپای بهشتی شون به هم خورده بودمنتظر به این دلیل که اونا فقط تیپ بهشتی ها رو داشتن و اخلاق و رفتارشون بهشتی نبودابله

از اون آقایی دلگیرم که روزای اول به من تیکه می نداخت! شما که رشته تون کشاورزیه .... روزای بعد که فهمید هم رشته خودش هستم شدم مهندسزبان و وقتی اعتراض کردم نسبت به امر به معروف های بی جا افراد اردو... خطاب به من گفتخنثی حرفای بقیه واست مهم نباشه! شما مهندسی خودتو با بقیه مقایسه نکنابرو اونا در حد تو نیستنیول از این که شخصیتم با رشته ام سنجیده شه بیزارم!!!!

تریپ آدمایی که بودن از لحاظ شخصیتی مورد پسند من نبودن... چه آقا و چه خانوم... شاید چون از شهرهای مختلف بودن... تفاوت ها خیلی مشخص بود... نگاه ها سنگین بود اینقدی که با بکس انجمن خودمونم نمی تونستیم راحت باشیممنتظر

اینا رو گفتم که خودم رو نوشته باشم... اونجا نمی شد ناراضی بودنم ابراز کنمافسوس ولی اینجا نوشتم.. چون اینجا کسی منو قضاوت نمی کنه.....

اگه بخوام خوش بگذرونم کسی نمی تونه مانع شه .... لحظه های خوبی تو اردو داشتم که خدا رو شکر می کردمقلب و لحظه های بدی که از خودم بیزار می شدم که چرا با این افراد همسفر شدم! فعلا که تصمیمم رو بر این گذاشتم که با انجمن دیگه اردو نرمیول

عکسا به دستم برسن حتما پست تصویری هم خواهیم داشتعینک من خودم بیشتر تو بحث ها شرکت می کردم یا تو لحظه لذت میبردم. دوستم مسئولیت عکاسی رو به عهده داشتعینک

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مستر (ح)

اهان مثل همین جریان چیز شده که قرارررره تفکیک جنسیتی کنن کارمندا زن و مرد رو جدا کنن[نیشخند] حالا یکی نیست بگه خوب کارمندا زن و مرد جدا کردی ارباب رجوع رو چی کار می کنی[نیشخند] اوه اوه حرفا سیاسیی شد بحث عوض کنم فرزاد حسنی و خانومش هم طلاق گرفتنااا همیین چند روز که نبودی طلاق گرفتن[نیشخند]

مستر (ح)

فکر کنم مثل اون قضییه بشه طرف میره نون وایی می بینه صف زنونه خلوته میره تو صف زنونه و میگه خانومم گفته 5 تا نون بدید[نیشخند] خوب زندگیی با ادمایی که فکر می کنن خیلیی می دونن خیلی سخته..

مستر (ح)

بادبادک باز شما اون شکلات که می گید از دوست پسرش خوب می نوشت یا بد؟ اگه خوب می نوشت شما شک نکن که ایینن شکلات بانو نییست[نیشخند]

ماندگار

من برعکس تو به هر قیمتی که شده اعتراض میکنم. منم تو محیط کار سابقم قوانین غیر منطقی حکم فرما بود که با عقل جور در نمیومد. قوانین ساخته ی مدیر بود. یکی از همکارا 8 سال بود که کار میکرد و حتی یک بار هم اعتراض نکرده بود. ولی من آدمی بودم که بعد از 2 ماه هم اعتراض کردم هم انتقاد کردم هم مدیرو زیر سوال بردم. اون لحظه هیچ جواب درستی برای حرفای من نداشت و وقتی دید حرفای من منطقیه و همه با سکوتشون به من حق میدن جز اینکه عذر منو بخواد هیچ جوابی برای من نداشت. تنها دلیلش هم این بود که با این کارش به بقیه بگه نفر بعدی که اعتراض میکنه هم باید قید کارو بزنه. هرچند که در کمال احترام رفتار کردم. ولی حتی بی ادب هم خطاب شدم. البته فقط از سمت همون1 نفر. بقیه به من حق میدادن. ولی حتی جرئت یک بار طرفداری از من رو نداشتن. برای اینکه شرایط کارو برای خودشون سخت نکنن. یا اخراج نشن.

ماندگار

بعضی وقتا سخته که آدم خود واقیشو بنویسه. یه وقتایی از خودت میپرسی هدفت از این کار چی بود؟ خب مسلما ثبت وقایع ماندگار بوده. ولی بعد از مدتی باید به این فکر کنی که مخاطبت با خوندنش چی فکر میکنه. و چطور بنویسی که قضاوت اشتباه نکنه. حالا از یه بعد دیگه به این موضوع نگاه کنیم. چرا من باید با خوندن یه پست که خیلی با افکار من متفاوته یک صفت به عنوان نظر به نویسنده نسبت بدم؟ ما باید نظر بدیم. نباید صفتی رو به طرف نسبت بدیم. نباید قضاوت کنیم. هیچوقت هیچ دونفری پیدا نمیشن که تمام عقایدشون مثل هم باشه. پس دلیل نمیشه فکر کنیم اگه کسی عقیدش با ما فرق داره در اشتباهه. عقاید هرکسی برای خودش محترمه. واین عقایده که خود واقعی آدمو شکل میده. پس این نوع برخورد مخاطبه که باعث میشه نویسنده خود واقعیشو سانسور کنه. اگه هر کدوم از ما بتونه راجع به دیگری قضاوت نکنه اونوقت همه خود واقعیشونو مینویسن.

الهه

این آقایون....[عصبانی]! همیشه از بالا به آدم نگاه می کنن!

ساریتوس

ببخشید تو پست قبل بهت اعتراض کردم که چرا سوغات و عکس نذاشتی... تازه دیدم سفرنامه تو... راستش وقتی گفتی سفر با اعضای انجمن تعجب کردم چون اصولاً سفر با جمعی که همه رو نشناسم راضیم نمی کنه مگر اینکه مقصد یا مسیر ویژه باشه که به با اون جمع بودن غلبه کنه... الآن که خوندم نوشتی فعلا باهاشون سفر نری پیش خودم گفتم از اول گفتم نباید بری! و بعد خنده م گرفت انگار قراره تو فکر بازدیدکننده ها رو بخونی...

ماندگار

واقعا آزده نامداری طلاق گرفت؟ چرا؟

راحیل

یک سوال من دقیقا نمی دونم انجمن چی می ری؟

دامون

صادقانه بگم شما فقط براي خودت مينويسي