من و رکود درسی!

زبان 20 باری میشه که این ارسال مطلب جدید رو زدم ولی نشده که بشه...

5 شنبه شب اومدم بنویسم مهمان اومد... جمعه صبح نت و آنتن تلفن و .... همه با هم پرید! امروزم چند باری اومدم بنویسم که نشده....

1. چهارشنبه که قرار بود با اون مهندسِ برم عکس بگیرمیول زنگ زدم بهش که یه ساعتی قرار بزاریم... گفت کارم یه نیم طول می کشه خبر می دم! یه ساعت شد نزنگید... خودم زنگیدم... گفت یه جلسه فوری پیش اومده بعد جلسه خبر میدمخنثی قرار بود عصری خبر بده که باز نداد... من خودمم تمایل داشتم صبح بریم که با ماشین شهرداری باشه... که گیر ندن واسه عکس گرفتن و اینا...

پنج شنبه بدون این که زنگ بزنم خودم رفتم اونجاشیطان بعدش دیدم مهندس مذکور نیستابله زنگیدم جواب نداد!!! رفتم پیش مستر ف (معاون اجرایی شهردار) قبلنا در موردش گفته بودم... خیلی آدم خوبیه... اصلا به پیشنهاد خودش من این موضوع رو انتخاب کردم... مستر ف زنگید به یکی دیگه و گفتش خیلی بیش از حد توانتون با شکلات بانو همکاری کنیدقلب یه مهندس می خواست بیادش که مافوقش اجازه ندادزبان (از این مافوقش بدم میاد خیلی!!! اصلا برخوردش خوب نیست با خانوما... چند سال پیشم یه موضوع بود رفت و آمد داشتم شهرداری همش در حال تیکه انداختن بودزبان اگه من کاره ای شدم در آینده حسابی حال این آقا رو می گیرمزبان) یکی دیگه رو فرستادن که زیاد به موضوع واقف نبود.. کارم در حد ماست مالی کردن پیش رفتخنثی

2. امروز صبح زود رسیدم خوابگاه... نماز خوندم و خواستم بخوام که دیدم صدا اذان میادخنثی دوباره نماز خوندم و خوابیدم تا ظهر.. ظهر صبحانه خوردم! بعد از ظهر می خواستم آشپزی کنم که دوست نسبی رو تو آشپزخونه دیدم! خودش سلام کرد... بعدم گفت لاغر شدی! رنگت پریده! میوه بخور واسه سرما خوردگیت خوبه!خنثی بعدم همرام اومد تو اتاق... من برنج رو ریختم تو پلوپز تا موقعی که پلوپز خاموش شد تو اتاقمون بودیول خودش شروع کرد گفت این مدت که باهات نمی حرفیدم واسه این بود که از دستت عصبی بودم.. روت یه حساب دیگه باز کرده بودم!!! به عنوان یه رفیق خیلی صمیمی! اشتباه از من بود باید به عنوان یه دوست معمولی و یه همکلاسی روت حساب باز می کردمخنثی (این حرفا رو هم پارسال زده بود که بش گفتم آره اشتباه کردی من فقط یه دوست معمولی امشیطان) من دلیل کارم رو توضیح دادم و گفتم به نظرم کارم اشتباه نبوده و اگه دوباره برگردیم به عقب همون برخورد رو دارمشیطان

بعدشم گفت خیلی نامردین که منو انداختین تو گروه مستر ت اینا... من نمی تونم با اونا بسازم... گفتم هنوز گروه بندیا که مشخص نیسخنثی اونم گفت من نمی تونم مستر ت رو تحمل کنم...

ابله واقعا تو گروه ها موندم... اون گروه مستر ت قابل تحمل نیست این گروه همین دوست نسبی!!!

3. بعد از ناهار خواستم یه نیم بیام نت گردی بعدش به درسام برسم! یه نیم شد یه ساعت و نیم.. بعدشم دوستام اومدن اتاقمون!!خنثی کلی تحویل و ارائه دارم این هفته که تقریبا درصد پیشرفتم تو کارا متمایل به صفره!!!!خنثی

/ 9 نظر / 19 بازدید
اقای ح

سلام شکلات بانو سلامتیت رو باز یافتی؟ حالا نمیشه این دوست نسبی رو ببخشی؟[نیشخند] همیشه در مقابل اقایون این قدر سخت گیری داشتی در مورد خانم ها با ملایمت بیشتری بر خورد می کردی[نیشخند]

اقای ح

من همیشه میگم به دانشجوها بها نمیدن..فکر می کنن اوتا از رو بیکاری دارن تحقیق انجام میدن [گاوچران]

اقای ح

شکلات بانو بیا فالت بگیرووم [نیشخند] اهان تو فالت افتاده همسر اینده از شهرداری میاد [نیشخند] شک نکن[نیشخند]

راحیل

هی تو از این فعالیت ها کن هی من حرص بخورم حسودی کنم کم کم چشم دیدنت رو نداشته باشم خوشحالم عکسات فرمالیته شد[شیطان]

ساریتوس

واقعا بی رو در بایستی گفتی آره ما دوستای معمولی هستیم... کاش منم این صراحت رو داشتم...

اقای ح

بالاخره یه روز به حرف من می رسی شکلات بانو[خنده] حالا ببین کی گفتم[نیشخند]اون روز میای پول فال من رو پرداخت می کنی ها [گاوچران]

سعید

سلام دوست خوبم حالتون خوبه؟ اولآ میخواستم سلامی عرض کنم بعدشم میخواستم بپرسم تو مراسم زرتشنی ها هم شرکت کردی؟ آخه دختر عموی منم یزد دکتری ادبیات میخونه همیشه از مراسماشون تعریف میکنه [گل][گل]

دامون

شيفته اونايي هستم كه عليرغم كاراي زيادشون ارتباطشون با خدا هميشه گي هست ( نماز خوندن سر وقت رو عرض ميكنم ) بنده رو ارادتمند خودتون بدونيد

دامون

نماز سر وقت با نماز اول وقت فرق فكوله نمازه قضا هم كه نمك نماز خوندنه و پيوند با خدا رو مثل ليلي و مجمون محكم ميكنه پس به حس شما حسادت هم ميكنم