این روزام!

1. زمان در حال گذره و شکلات بانوی تنبل هیچ پیشرفتی توی پروژه اش که باید چهارشنبه تحویل بده نداشتهابله

2. دیروز بست فرند زنگید و کلی با هم حرفیدیمزبان بست فرند خیلی از دست نرمال فرند که اینجا در موردش گفتم، عصبی بود... نرمال فرند بعد از ازدواجش به واسطه بورس شدن شوهرش رفتن آمریکا... مثه این که اونجا بهش خیلی خوش گذشته و اعتماد به نفسشم کولاک شدهعینک تو تلگرام به بست فرند پیام داده... بست فرندم جوابشو نداده بعد تو وایبر پیام داده که بست فرند با لحن طنز گونه ( با هم خیلی قاطی بودن و زیاد شوخی می کردن) بهش جواب می دهعینک بعد نرمال فرند هم عصبی می شه از شوخی بست فرند!! و شروع می کنه به طومار دادن که چرا اینجور برخورد می کنی تو همیشه تو رابطه دورو بودی و این دورویی تو زندگیت تاثیر بد میذاره و ... بعد هم بست فرند طومارو می بینه جواب می ده که شوخی بوده ولی تو رابطه همیشه اذیت شدم و .... نرمال فرندم که جدیدا اعتماد به نفسش رفته بالا گفته که دوستام افتخار می کنن از بودن با من و ... بعد هم به بست فرند گفته به خاطر اخلاقته که الان تو همچین شرایطی از زندگی هستی!تعجب بعد هم بست فرند می گه خدارو شکر از زندگیم راضی ام و ...

بست فرند که زنگید خیلی حالش گرفته بود از صحبت های نرمال فرندچشم البته منم یه جورایی بهش حق می دادم... این نرمال فرند یه نقطه عطف تو زندگیش بود اونم زدن مخ یه پسر خرخون بود که الانم داره پز اونو می دهخنثی من نمی دونم الان وضعیت درونی زندگیش چطوره ولی از بیرون که خوب به نظر می رسه.. حتی اگه تو شرایط خوبی هم باشه باید 1% احتمال اینو بده که شاید امتحان الهیه این شرایط خوب و نه صرفا به خاطر لیاقت های خودش ( هرچند من لیاقتی هم ازش ندیدمچشمک ... حسادت دخترانه در این قسمت موج می زنه!!!)

با بست فرند که حرفیدم گفتم ترمای آخر اگه نمی بود من درسامو پاس نمی کردم و اصلا حوصله خوندنشونو نداشتم اونم گفت منم همین طور... بعد هم در مورد اهداف آینده مون حرفیدیم و این که اگه شرایط کاری پیش بیاد با هم تو یه شهر باشیم و ... متوجه شدیم با حضور هم و در کنار هم بودن می تونیم بترکونیمنیشخند و کارای بزرگی انجام بدیم...

بعد از تمام شدن مکالمه بست فرند پیام داد کلی روحیه گرفتم... کلا کسل بودم  و زیر پتو بودم و بلندم نمی شدم ... و ازم تشکر کردمژه منم ازش تشکر کردم به خاطر روحیه ی مضاعفی که داده بود...

3. دیروز رفتم خریدگاوچران مواد خوارکی مورد نیاز یکی دو هفته رو گرفتمعینک مثه آقایونی که مجبور شدن لیست بلند بالای خانوم خونه رو تهیه کنن دستام پرخرید بود..

4. امروز با بابام تلی می حرفیدم که مامانم به بابام می گفت بهش بگو خودشو تقویت کنه و غذا بخوره خیلی لاغر شدهخیال باطل بابام میگه مگه می بینیش الانشیطان مامان گفت نه ولی الان دارم تصور می کنم که چه جوری شدهخنده من فدای بابا و مامانم شم الهیقلب که اینقد عزیز و دوست داشتنی ان... همیشه مامان باباها باید استرس بچه هاشونو داشته باشن از خورد و خوراک گرفته تا ....

5. چقد سخته مستقل بودن و این که ادعای مستقل ها رو درآوردنآخ امروز عصری غذا گذاشته بودم و شعله اجاقو کم کردم، خواستم بخوابم ساعتم گذاشتم 19:30 که بیدار شم... ساعت 20 دوستم اومده بیدارم کرده.. رفتم دیدم غذا سوختهابله البته کامل نسوخته بود ولی خوب تعویض ظرفش و ... یه کم وقت گرفت... همیشه تو خونه پشت سفره آماده افطار می نشستمخیال باطلباشد که قدردان باشم.قلب 

باید تحمل کنم.. من می تونماز خود راضی

/ 1 نظر / 20 بازدید
ساریتوس

آره واقعا باشد که قدردان باشیم تو میتونی مستقل بانو :*