دلم گرفت!

امروز با مامان بزرگم تلفنی صحبت کردمناراحت 

و من از پشت تلفن دیدم که مامان بزرگم ده ها سال پیرتر شده، من دیدم که چروک های صورت مادربزرگ بیشتر شده... با شنیدن صدای مامان بزرگم بغضم گرفت....قربون دلش برم که واسه شاد کردن دل نوه اش می خواست با روحیه صحبت کنه ولی نمی دونست که غم تو صداش مخفی شدنی نیست... منم از این ور هی بغضم قورت دادم تا مکالمه تموم شد... بعد اشکام مثه سیل جاری شد...

خدا جونم به مامان بزرگم صبر بده... خدای خودت آرومش کن... 

/ 0 نظر / 17 بازدید