تاب بازی!

1. امروز (یعنی همون دیروززبان) تصمیم داشتم کدبانو شم... کیک بپزم واسه داییم ببرم... قول داده بودم اون روزی که اومد خونمون واسش بپزم که اینقد خوردیم دیگه جایی واسه کیک نموند... بعدشم شیرینی هم زیاد داشتیم تو خونه... اونا می موند رو دستموناز خود راضی 

شبش هم می خواستیم با داداشم اینا بریم پارک که می خواستم مرغ بزارم که شام ساندویچ مرغ بخوریماز خود راضی ساعت 5 باید می رفتم انجمنعینک

ساعت 3.5 رفتم سراغ کیکابله که دیدم شیر نداریم... خواستم ماست بزارم که دیدم اونم نداریمابله ماست موسیر داشتیم با دوغ طعم دار!!ابله کی اون موقع می رفت خرید!! پس بی خی شدم و پختن کیک رو دایورتیدم واسه یه روز دیگهشیطان

ظهر به مامانم گفته بودم مرغ رو بزاره بیرون که یخش آب شهیول میگم مامان الان مرغ رو بزارم؟سوال  گفت مرغ درسته است باید ریزش کنم تا یخش کامل آب نشه نمی شهابله گفتش تو برو به کارت برس خودم آماده اش می کنم واسه شبلبخند که زن داداشم اس داد شام امشب با ما... سفارش بدین چی می خوایناز خود راضی بعد یه کم تعارف تیکه پاره کردن سفارشامونو دادیمعینک

2. رفتم انجمن... اولش اون مرتیکه نبودشیطان مثه این که طبقه بالا بود بعد یهو اومد تو منو دید... سلامم نکردشیطان فک کنم قهره!!! 

انجمن چند کلاس کاربردی تشکیل داده که اعضا بتونن استفاده کنن... امروزم شروع یکی از کلاسا بودمژه کلاسه خیلی خوب بود... حیف که دارم میرم یونی و نمی تونم استفاده کنمافسوس یکی دو جلسه که اینجام کلاسه رو میرماوه

کلاس ما رو مثلا واسه احترام بیشتر گذاشته بودن تو دفتر مدیریت... حالا این مرتیکه ام هی میره و میاد... به بهانه های مختلف.... یه بارش برگه به دست اومد صندلی کناری من! میگه این فرم رو پر کنید اینقدم بدین واسه بیمهیول حالا قسمت بالای فرم نوشته که چی می خواداااا هی به من میگه اینجا اسم، اینجا شماره شناسنامه اینجا ... دوست داشتم بکوبم فرق کله اش! ولی نمی شد... کلاسم بود دیگه هیچی بش نگفتمزبان 

3. این استاد که تدریس می کنه خیلی خوبه... این استاد کسی نیس جز مستر ف (اینجا)... شخصیت خیلی خیلی دوست داشتنی داره... خیلی هم دنبال آپدیت کردن معلوماتش هست... با جوونترام خیلی خوب برخورد می کنه و همیشه دنبال ریشه یابی مسائل هست که از بیس اصلاحشون کنه... در کل کارش درستهمژه 

بعد از کلاسم یه مقدار در مورد این که چرا در گذشته از لحاظ علمی و فرهنگی جز برترین های جهان بودیم ولی الان نیستیم بحثیدیم... اینکه چرا همه جوامع پیشرفت کردن و ما ساکن موندیم...

4. شب که رفتیم پارک.. قصد تاب بازی کردماز خود راضی تاب کناریم یه دختر توپولوی 6-7 ساله (هستی) بود... می گه چه جور کنم که حرکت تابه تند شهیول آموزشش دادمخنثی در حین آموزش هم یه پسر قلیون به دست لبخند به لب، آموزشای من به هستی رو رصد می کردخنثی بعد چن مین هستی گفت چرا واسه من تند نمیشه... گفتم لابد درستو خوب گوش ندادیخنثی گفت اگه یکی هولم بده خوبه! گفتم صد البته ولی کسی نیس کهشیطان نگو اون مارمولک منظورش من بودم!!!! گفت میشه هولم بدیتعجب گفتم هر وقت تابم ایستاد میام هولت میدم... بعدم تو دلم گفتم تو بمون تا اینم بایستهشیطان یهو دیدم یه چی سنگین تابو گرفته مانع حرکتشه!!! فک کردم عذاب الهیه! به خاطر سرکار گذاشتن بچه اس!!! دیدم نه خیر خود بچه استعجب تابو گرفته که بایسته من هولش بدمابله دیدم ول کن نیس... رفتم هولش دادم ... بسی سنگین وزن! حالا هی می گه تند ترابرو بعد 3-4 بار هول دادن گفتم بسه دیگه شیطان رفتم مشغول تاب بازی شدم که یه خانومه بچه به دست اومده میگه میشه اجازه بدی بچه من بازی کنهزبان ایش...  دیگه منم اجازه دادمزبان

/ 8 نظر / 7 بازدید
اقای ح

کسی نبود خودتو هول بده ایا؟[نیشخند]

اقای ح

خوبه بنده خدا قهر بود ولی هی می اومد می رفت[نیشخند] قهر نبود می اومد ااا ولی نمی رفت[نیشخند]

ساریتوس

هی هی هی... بیخود نیست که بانو!!! این دهه نودیا دست هشتادیا رو از پشت گره کور زدن...

وحیده

کو عکس کیک؟ ایشششششششششششششش اینا بچه نیستن که گودزیلان هیولان شرکن اون فیله تو عصر یخبندونن[کلافه]

دامون

از قديم گفتن از هموني كه ميترسي به سرت مياد ، فكر كنم آخرش همين بنده خدا قسمت شما باشه[خنده]

ساریتوس

نکنی رفتی دانشگاه؟ کجا مجایی آپ نمی کنی؟

راحیل

چه بچه پرررررررررررررو بوده اون میخواست تابش ندی وای بدم میاد از مرغ تیکه کردن من یک کیک بلدم شیر نمی خواد بسوز

راحیل

نه کیک تولد ولی شیر نداره یک چهرم پیمانه آبجوش داره