خانوم دکتر!!!

1. دیروز ساعت 2 بعد ظهر از شدت دبلیو سی! بیدار شدم... چشام باز نمی شدخمیازه جلو پامو نمی دیدم هر آن احتمال اصابت با چیزی یا با کله زمین خوردن رو می دادمخنثی ولی خوب تصمیم هم نداشتم دوباره بخوابم چون شب مهمان داشتیم و باید به مامان کمک می کردممژه بعد از وضو گرفتن و تماس آب با چشمامزبان کمی تا قسمتی چشام باز شد!! نمازم رو خوندم و گوشیم رو چک کردمخنثی دیدم استادمون ساعت 9 اس داده منتظر تماستونمابله همون استادی که 3 روز پیش واسش پروژه ام رو میل کرده بودم... منم ج دادم الان اس رو دیدم و تایم استراحت هست ساعت 5 تماس می گیرمیول که جواب دادن هم اینک تماس بگیرین و برگه یادداشت هم همراهتون باشهابلهابله 

2. این استادمون خانوم هستن و خیلی خیلی رسمی و آکادمیک برخورد می کنند... و به قول ترم بالایی هامون علاقه خاصی به آقایون دارن و همیشه یکی از آقایون رو به نمایندگی کلاس برمی گزینند... و نمره ی ماکس کلاس آقایونندمنتظر جلسه اولی که با این استاد داشتیم ...برف اومده بود و بعضی از کلاسا تشکیل نمی شد... (ساعت 8 صبح کلاس بود)... نگهبان پرسید با کی کلاس دارید؟؟ همون لحظه خداوند نیم نگاهی به بنده حقیرش (یعنی منمژه) انداخت و گفت گناه داره اینجور ضایع شه... سپس قدرتی عنایت فرمود و گوش های ما تیز گشت..صدای خانوم دکتر رو از اتاق نگهبان شنیدماوه و در جواب نگهبان گفتم با خانوم دکتر ایکس کلاس داریم که خانوم دکتر تشریف آوردن مقابل پنجره و گفتن برین سر کلاس من الان میاماوه با این که این خانوم دکتر خیلی رسمیه ولی اسمش جوریه که بین دانشجوها به اسم کوچیک معروفه... منم با این که باهاش کلاس نداشتم ولی اسم کوچیکش سر زبونم افتاده بود... اگه صداشو نشنیده بودم یحتمل می گفتم با فلانی (اسم کوچیک استاد) کلاس داریمبازنده و آبرویمان بر باد می رفت و روی نگاه کردن به استاد را نداشتیمچشم

رفتیم سرکلاس که خانوم دکتر اومدن (خیلی آن تایم بود) منو دوست نسبی بودیم که بعدش مستر الف تو اومدنیول استاد هم به مستر الف گفتن بیا سیستم رو وصل کن از راه اومدی گرمت شهشیطان به دوست نسبی چشمک زدم و گفتم نماینده کلاس معلوم شدشیطان استاد اهداف و سر فصل ها رو گفتن و موضوعات پروژه ها مشخص شد... بعد گفتن من یه نماینده می خوام از کلاستون که کارام رو با ایشون هماهنگ کنم... یول ما هم برگشتیم و به مستر الف تو نگاه کردیم.. (ایشون خیلی دوست دارن با اساتید صمیمی باشن ...فک می کنن این چیزا تو نمره دادن اساتید تاثیر داره... با این چیزام خیلی پز می دنشیطان) دوست داشتم لحظه انتخاب عکس العملش رو ببینم خنده که یهو استاد گفت شما نماینده کلاس باشین دیدم برگشتن سمت منخنثی گفتم من!!! گفت بله بعد از کلاس بیاین دفترم واسه هماهنگیخنثی ( کلا هنگ کردم.... چون من اصلا تو قید و بند این چیزا نبودم و خیلی هم فراموشکار و بی نظم هستم تو قرار ها!!!) دوست نداشتم نماینده شم ولی خوب نمی تونستم رد کنم چون دلیل می خواست و اگه می گفتم بی نظمم از همون اول خودمو خراب می کردم پیششاوه... به ناچار پذیرفتم ولی نگران آینده بودم!!! استاد خیلی رسمی بود مثلا اگه با مستر الف کار داشت... اس می داد به من که با من تماس بگیرید... من زنگ می زدم می گفت با فلانی کار دارم بگو با من تماس بگیرهخنثی اگه دانشجویی با استاده پایان نامه داشت و دیگه کلاس و نماینده ای در کار نبود خودش به دانشجوش زنگ نمی زد!!! زنگ می زد کارشناس گروه که بزنگه به دانشجوی مربوطه که خانوم دکتر کارتون دارنخنثیخنثی

ادامه 1. گفتم لابد استاد کلی پیغام پسغام واسه بقیه داره می خواد بنویسم.. برگه به دست زنگ زدم استادبه من زنگ بزن گفتش کاری که فرستادین خوب بوده تا آخر تیر تکمیلش کنید و واسه فلان همایش بفرستیدشخنثی دو مین صحبت کرد تو این دو مین 2 صفحه یادداشت پر شدخنثیهیپنوتیزم اون می گفت من می نوشتم!!! 

یه کوچولو خوشحال شدم که مورد پسندش واقع شده ولی خوب من اینی که واسه استاد فرستاده بودم درست کار نکرده بودم سر هم بندی بودابلهابله و کلی جای کار داره!!! و اصلا دوست نداشتم واسه همایش بفرستمشمنتظر دوست داشتم واسه مجله بفرستم.. بعد هم یه مشکل دیگه هم هست!! این مقاله رو من کار می کنم و قاعدتا دوست دارم به اسم خودم باشه ولی این استاد انتظار داره اسم خودش اول باشهابرو 

البته واسه همایش بفرستم یه خوبی داره ... خوبیش اینه که دیگه از سرم باز میشهشیطاناین استاد 3پیچه بی خی موضوع نمیشه اگه بخوام واسه مجله کار کنم خیلی وقتم گرفته میشه ... این موضوع رو هم نمی خوام واسه پایان نامه کار کنم پس کلی وقتم تلف میشه بدون اینکه واسه پایان نامه ام امتیازی داشته باشه  از مهر باید بکوب رو پایان نامه ام کار کنممتفکر

3. بعد از این ماجرا رفتم به مامان کمک کنم دیدم قربونش برم همه کارا رو انجام دادهقلبقلب مرغش پخته بود.. قیمه اش پخته بود... پلوش رو اجاق بود... سوپش رو اجاق بود... حتی سالاد رو آماده کرده بودقلبقلب فقط آماده کردن ظرفا و گردگیری مونده بود که کمکش کردیم... بعد هم اومدم کمی نت گردی... بعدش دوش و مرحله سخت و مزخرف چی بپوشمخنده لباس رو به سختی انتخاب کردم (مامانم تائید نمی کرد لباسا روعینک ) و کمی هم به سر و روم رسیدم... پسر عمه اینا مهمونمون بودن که پسر عمه سالیان دور... خواستگارم بودن (فک کنم 6-7 سالی می اومدن و می رفتن و کلی حکایت ها و قضایا داره ... منم جواب رد دادم و 3 سال پیش ازدواج کردن) الان با خانومش و بچه شون اومده بودن...

4. آلمان آرژانتین فینال جام جهانی بازی داشتند...طرف آرژانتین بودم که مثه بقیه تیمای محبوبم ناکام موندنگران

یحتمل فردا احتمال مرگمان هست! کلی کمرم، دلم و پام درد می کرد!! واسه هرمونی شدن بودگریهگریه تو این وضعیت هوس ماست خیار کردم و خوردم!!! کلی هم فلفل دلمه خورده بودم... شب هم کلی ترشی خورده بودمگریه موقع بازی هم از حرص آرژانتین که بد بازی می کرد کلی تمر هندی خوردمگریه

/ 4 نظر / 6 بازدید
ماندگار

خدارو شکر پروژت که خوب بوده.[لبخند] ایشالا پایان نامتم عالی میشه.[گل] یه مقدار نبات داغ درست کن و بخور. زود خوب میشی.[بغل]

پیام

ساده می نویس از چیزهای ساده اما با معنی و عمیق

دختره روستایی

اسم کوچیکه اوستادتون چی هس حالا؟![خنده] فک کنم از جایی که قبل اسمش خانوم دکتر گوفتی خوشش اومده نمایندت کرده! میگماا راسی تو هم تمر هندی دوس داری؟![زبان]

دامون

يعني هيچي سخت تر از اين نيست كه آدم صبح از خواب بلندشه و بخاد هم توالت بره هم وضو بگير ، يعني خواب بعد از نماز تعطيل ، حالا شما پيامك هم داشتي[خنده]