غر نوشت!!!

ابلهاین هفته ای که گذشت...

1. جمعه رو کیک پختیم و یه تولد سورپرایزی واسه یکی از دوستامون گرفتیم..کلی ذوق مرگ شد بچهمژه بعد از تولد نشستم سر کارا.... اون وسطاشم یه سر به نت می زدم یکم بازی می کردم...  شب دوشنبه که فرداش کلاس داشتیم تا ساعت 4 بیدار بودمابله ساعت 8 کلاس داشتیم... من دیر بیدار شد و از سرویس جا موندم... آژانس گرفتم و با تاخیر 45 مین رسیدم کلاس... اون درسی که اینقد واسش کار انجام داده بودم به خاطر جلسه اساتید با تاخیر 2 ساعته برگزار شد و عملا وقتی واسه ارائه کارا نمونداوه استاد یکم درس دادن و قرار شد کارا رو هفته آینده به اضافه ی مراحل جدید ارائه بدیم... مامان خانوم دکتر هم فوت کردن و کلاس سه شنبه مون هم برگزار نشد... سه شنبه شب شام دعوت دوستم بودیم که واسش تولد گرفته بودیمگاوچران من چقد حرصم می گیره از همکلاسی های پسرشونزبان اینقد که این دخترا بهشون بها دادن فک می کنن چه خبرهابله ازشون بدم میاد قوزمیتا... از این کار دخترا که مثه کنه چسبیدن به پسرا هم خوشم نمیادزبان

2. من تو ارشد تغییر رشته دادم و رشته کارشناسیم رو ادامه ندادم.. واسه همین یه تعداد واحد پیش نیاز رو بگذرونم که بتونم مهر نظام رو بگیرم.. معمولا این وسط یه زد و خوردهایی بین نظام و یونی صورت می گیره.. می خوایم تا کار به اون زد و حوردا نرسیده واحدها رو تو یونی پاس کنیماوه این وسط کارشناس تحصیلات تکمیلی یونی مون که یه خانوم خیلی دوست داشتنیه (.)قلب می خواد کمکمون کنهقلب اینقد این خانوم گل که هرچی بگم کم گفتم...

3. دیروز عصر دوباره با پریـ.سا رفتم بیرونمژه کلی خوش گذشت.. رفتیم باقلا کثیف کنار خیابون خوردیماز خود راضی موقعی که به پریـ.سا پیشنهاد می دادم حتی یک درصد هم فک نمی کردم موافقت کنهشیطان ولی در کمال ناباوری موافقت کرد... بعدشم بستنی خوردیممژه بعد هم پیاده روی کردیم...

وقتی پیاده روی می کردیم چند تا تین ایجر از کنارمون رد می شدن... که یکی شون که خیلی بیشعور تشریف داشت دوستشو هل داد طرف ماخنثی یعنی یه سانتی متری ما خودشو نگه داشتااا... واقعا تو شوک بودمخنثی هنوز یه قدم برنداشته که یه موتوری بیشعورتر از پشت اومد زد و رفتعصبانیواقعا هنگ کرده بودم!!! فک کنید وسط پیاده رو!!! بعد اسم شهرشونم گذاشتن دارلعباده!!! واقعا تو سرشون بخوره این عبادتای ظاهری...

"یه مدت پیش هم یه ماشین که پشتش رو شعار عاشورایی نوشته بود چند مینی دنبالمون اومد... برگشتم بش گفتم از شعاری که پشت ماشینت نوشته خجالت بکش.. حداقل حرمت اونو داشته باش "

آخراش خیلی بد بود.. یعنی کلا هنگ بودم که گشت ارشاد رو هم دیدمچشم یعنی لازم بود اونام گیر بدن که گند بزنن به بیرون رفتنمونچشم که خدارو شکر به خیر گذشت... لباسم مناسب بوداا... ولی اینقد بی مورد گیر دادن که آدم می بینشون قبض روح میشه... بعدم یکی نیست به این نیروی محترم انتظامی خـــــــــــــــر بگه! به جا این که دم پاساژ وایسین به دو تار موی دخترا گیر بدین برین یکم پایین تر وایسین که ملت تو پیاده رو احساس امنیت کنن!!! کلا امنیت این وسط پر... با دیدن نیرو انتظامی به جا امنیت احساس ترس به آدم دست میده... ازشون متنفرمزبان واقعا همینا باعث میشن یه مشت آدم بیشعور تو جامعه به خودشون جسارت انجام هرکاری بدن...

ببخشین این پست خیلی بی ادبانه شد ولی نیاز بود واسه تخلیه روحی روانی من!

4. این هم اتاقیم تو همه چی شورش رو درمیارهچشمک کلا تعادل نداره یا خوبِ خوب یا بدِبد... واسه تولد دوستم که می خواستیم کیک بزاریم.. یکی از بچه ها شیر اورد منم روغن دادم.. هم اتاقیم تخم مرغ... بعد این وسط اومده پول تخم مرغا رو حساب کرده که بگیرشخنثیخنثی کلا اهل حسب کتابِ در مورد دیگران... حالا مامانش اینا اومدن... خواست واسشون ناهار بزاره ... رفته بیرون همه چی خریده جز زرشک... (عمدا نخریده...چون لیست خرید داشت) میگه می خوام یه کم از زرشکات بردارمخنثی گفتم خب ایراد نداره... دیدم خانوم کلی برداشته و لطف کرده یه کم واسه خودم گذاشتهتعجب لجم میگیره که از این که این رو حقش می دونسته و از اونجایی که با طرز تفکرش آشنام .. اینو زرنگی می دونه!!!زبان 

بعدا نوشت: امروزم رو با انرژی منفی از آدم های بیشعور دیروز شروع کردم!!! کلا فازم غرغرانه بود... ظرفامو بردم آشپزخونه واسه شستن ... دو مین بعد می بینم سر پلوپز نیست! می بینم یه خانوم بدون این که اجازه بگیره اونو برداشته گذاشته سر قابلمه غذاییش! حدودا یه ربع بعد... اومدم تو آشپزخونه دیدم غذام در حال سوختن همون خانوم مثه بز زل زده به غذا!!! بدون این که تلاشی واسه خاموش کردن شعله کنهخنثی

چیزهایی که امروز عایدم شد... یه غذای سوخته- پلو بی نمک و بدون روغن ( یادم رفت بریزم تو پلوپز) یه خورشت بسیار ترش ( پودر لیمو + رب انار+ ابلیمو + زرشک باعث شد خورشم خیلی ترش بشه) حواس پرتیه دیگه!!!! هویج هایی که ریخته بودم تو خورشت ترش ترش شده بود!! ولی ترشی مرغشو دوست داشتم...

دیگه عصری تصمیم گرفتم فاز منفی رو از خودم دور کنم!!

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اقای ح

تو این پست چه قدر غر غر کردی ها شکلات بانو[نیشخند] ایام امتحانا همه غر غرو میشن[نیشخند]

اقای ح

ما میریم وقتی اروم تر شدی میایم[نیشخند]

دخمل

منم عاشق مزه ترشم . همین الان ترشکی جات موخاممم...! [خوشمزه]

دامون

پي چاره اي نيست با همون رب آماده درست كنيد فقط يه مقدار شيرين ميشه با سماجت منتظر نتيجه هستم [خنده][گل]

سعید

سلام بانو ببخشید من سعید هستم اتفقآ یه داداش بیشتر ندارم اون مسعود اسمشه

دخمل

مرسی[نیشخند]. ای بابا امروز بازار بودمااا یادم رفت ترشک مرشک ازاینجور چیزا بخرم!!!. آخجون فکرشم به آدم انرجی میده!. یعنی فردا بازم برم بازار؟؟!!!. خخخ

سعید

سلام بانو شبتون بخیر اشکال نداره آبجی این روزا سوتی دادن کار هممونه از بس که ذهنمون مشغوله

راحیل

سلام تولد تو خوابگاه می گرفتیم نفری 500 میدادیم اون زمونا برا همه دادم نوبت من که شد خوابگاها عوض شد کلا همه چیز عوض شد این وسط کلی پول از جیبم رفت اه بدم میاد از این دست زرنگیها وای از دست تینیجرها اه اه گند زدی به آشپزی ها ها

ساریتوس

آخی... من هرچی بیشتر درگیر کار و تحویل پروژه باشم بیشتر به فعالیتهای متفرقه می پردازم... تو انگار برعکسی... سفت و سخت چسبیدی به کارا که کم پیدایی... موفق باشی بانو :-*

اقای ح

خوب شد من فرار کردما و گرنه اسم من رو هم اشتباه می گفت[خنده]