ترس از مرگ!

1. دیروز قرار بود با هم اتاقیم برم بیرون... دوست دوره کارشناسیم (.) که هفته قبل قرار بود با هم بریم و کنسل شد ... اس داد که امروز عصر بیکاری بریم بیرونلبخند منم گفتم اکی.... بعد هم به هم اتاقیم گفت می خوام با دوستم برم بیرونشیطان کار چند هفته پیشش هم جبران شد با این کارمشیطان ساعت 5 قرار داشتیم... منو دوستم کلی ذوق مرگینگ شدیم از دیدن همقلب کلی با هم گپیدیم... خاطرات مرورو کردیم.. خندیدیم... غیبت کردیم... خوردیم... پیاده روی کردیم... یخیدیم گاوچران خیلی خوش گذشت... حسرت سال گذشته رو خوردیم که نمی دونستیم تو یه شهریم!!!

دوستم می گفت خیلی افسرده بودم تو یزد...الان شادی رو تو تمام وجودم حس می کنم با دیدنتمژه بعدشم گفت یکی از سال بالایی های دوره کارشناسیمون اینجاست... وقتی دوستم می خواست سوار سرویس شه اون سال بالایی مونم دیدم... اون تو سرویس بال بال می زد که بیا سوار شو داریم میریم خوابگاهزبان منم این ور بال بال می زدم که خوابگاه ما این وره... روز خوبی بود خوش گذشتعینک

2. امروز تو خوابگاه کتری برقی یکی از بچه ها اتصالی کرده بود و جرقه زده بود.. همین جرقه باعش شده بود لباس هایی که نزدیک پریز آویزون کرده بودن آتیش بگیرهابله یهو من صدای بچه ها رو شنیدم که داد می زدن آتیش... وقتی مطمئن شدم واقعیه، پریدم بیرونابله اصلا فک نمی کردم اینقد ترسو باشمخنثی فک می کردم از مرگ نمی ترسم!!! ولی من واقعا ترسیده بودمخنثیبا تاپ شلوارک پریدم بیرون!!

وقتی نگهبانا خواستن بیان تو یالله یالله می گفتن... منم گفتم شرایط بحرانی برین توخنثی تا وقتی مطمئن نشدم که خطر رفع شده نرفتم تو ساختمون... واقعا در عجب بودم از ترسو بودن خودمخنثی ساختمون رو دود برداشته بود.. یکی از بچه هام ناراحتی قلبی داشت حالش بد شدابله

ولی خوب خیلی واسم عجیب حرکت خودم... هنوز تو شوکم... اینقد از مرگ می ترسیدم و نمی دونستم!خنثی

/ 8 نظر / 19 بازدید
دامون

جا گربه ها خالي بوده ، زبون بسته ها ذوق مرگ ميشدن[قهقهه]

ماندگار

من اگه تو همچین شرایطی بودم مطمئنم که دقیقا همین عکس العمل رو داشتم. [بازنده] ولی نه از ترس مرگ و اینا. از ترس اینکه تو آتیشسوزی پوستم بسوزه و جاش بمونه و برطرف نشه. به پوستم خیلی حساسترم تا جونم.[خنده]

اقای ح

خوب از این به بعد حجابت رو در همه حال رعایت کن[خنده] بازم خوبه تو حموم نبودی شکلات بانو[اضطراب]

اقای ح

خوب پس خدا رو شکر یه پایه تو یزد پیدا کردی[نیشخند]

دخمل

یاد یه اتفاق تو خوابگاه خودمون افتادم. اولی مال دوران کاردانی!توی دانشگاه قبلی بود. که شب بود و برق رفته بود، بچه های یه اتاقی اومده بودن شمع گذاشته بودن رو یه مقوا!!! بیشتر اتاق آتیش گرفت! بعد ما تو این هیرو ویر باحجاب شدیم که امدادهای دانشگاه بیان!خخخ. خیلی لذت بخش بود!. یه تنوع شد اونشب !. خخخ. کل خوابگاه توی تاریکی و دود غوطه ور بوت. ما این وسط میخندیدیم!. یه بارم همین ترم پیش اینجا، داشتیم در کمال آرامش با سیستمامون کارای درسیمونو انجام میدادیم، یهو سرپرستی با یه حالت جدی و مضطرب گفت بچه ها سریعتر برید بیرون.چندبار تکرار کرد!.ما هم مشکوک شدیم و دیدیم کم کم جیغ ویغ بچه ها شروع شد و منم ترسیدم ایندفعه فکرکردم خوابگاه میخواد منفجری چیزی بشه. سریع لپتاپاراخاموش کردیم و رفتیم تو سالن.(بازم فرار نکردیم!)آخه کنجکاور بودیم چی شده. بعدشم من حدس زدم خنگول بازی چیزی بوده. دیدم از امنیت ساختمون نازنین خوابگاهمون هست که لوله گاز آتیش گرفته بود و خطرناک شده بود. سرپرست نازنین هم اب ریخته بود روش!!!!!!. درضمن خوابگاهمون کپسول نداره!!!!!!. دانشگاه قبلیمون همه جای خوابگاه داشت اما هر دانشگاهی ادعاش بیشتره، بی امکانات ترم

راحیل

وای نه ماهم این اتفاق واسه کتری برقیمون افتاد ولی فیوز پرید وبرقا رفت ترسو من مطمئنم نمیترسیدم مثل اون شب که دزد اومد تو خوابگاه

اقای ح

یه چند تا عکس از خواب گاه هم بزار شکلات با نو البته بدون عکس دخترای بی حجاب